سلام برچی نیوز | یک سال می گذرد که کابل دیگر شهر من نیست! ‎
  • انتشار: ۵ دلو ۱۳۹۵
  • ساعت: ۱۲:۱۹ ب.ظ
  • سرویس: توره های فیس بوکی
  • کدخبر: 590
  • لینک کوتاه: http://www.barchinews.com/?p=590

یک سال می گذرد که کابل دیگر شهر من نیست! ‎

دقیقن ۳۶۴ روز پیش بود که من از شهرم دل کندم. فهمیدم دیگر کابل کابل من نیست.دیگر کابلی نیست که من برایش می مردم.شهری که عاشقانه دوستش داشتم.شهری که با تمام انتحار و انفجارش همه چیزم بود.عاشقانه به بازار کوته سنگی می رفتم.به سینمای پامیر. پل باغ عمومی و برچی.از کمپنی تا ده دانا را سوار موتر لین با لذت گز می کردم.

یک سال گذشت.

‎یک سال می گذرد که این شهر دیگر شهر من نیست.

‎دقیقن ۳۶۴ روز پیش بود که من از شهرم دل کندم. فهمیدم دیگر کابل کابل من نیست.دیگر کابلی نیست که من برایش می مردم.شهری که عاشقانه دوستش داشتم.شهری که با تمام انتحار و انفجارش همه چیزم بود.عاشقانه به بازار کوته سنگی می رفتم.به سینمای پامیر. پل باغ عمومی و برچی.از کمپنی تا ده دانا را سوار موتر لین با لذت گز می کردم.

‎وقتی که برادرانم یکی یکی کشور را ترک می کردند من به آن ها می خندیدم. به نصیحت هایشان می خندیدم.

‎من سال ها در شهری زندگی کردم که دوستش داشتم.کابل جانم.کابلی که در غربت یافتمش.کابلی که زیر نامهربانی های غربت به دنبالش شتافتم.من کابل را در تهران و هنگامه ی مهاجرت یافتم.وقتی در تهران به من می گفتند :افغانی!

‎آنجا بود که در نوجوانی فهمیدم من تکه ای گمشده از پازلی غریب هستم که باید قریبش شوم.

‎وقتی وارد این شهر شدم هیچ چیزی جلودارم نبود.برف و کوچه های خاکی و کثافت و بی برقی اش، مردمان و جنگ و همه چیزش! همه را دوست داشتم.من عاشق کابل بودم.

‎کابل به من فهماند که می توانم همه چیز باشم.از لورکا تا چنگیزخان، از صفر تا بی نهایت.

‎سال ها در خطر زندگی کردم و هیچ نشدم.هیجانی تر می شدم.۲۰۱۴ را با چنان هیجانی گذراندم که فکر می کردم جنگ جهانی دوم است و ما در برلین در محاصره.

‎۳۶۴ روز پیش بود که اهسته آهسته فهمیدم این شهر مال من نیست.

‎شام چهارشنبه من اولین نفری بودم که به شفاخانه ی استقلال رفتم.جایی که بدن تکه تکه عزیزانم را دیدم.عزیزانی که سال ها همکارم بودند.

‎شبی که پسر عمه ام را از روی مهر کربلای جیبش شناختم.شبی که محمدی را از دستمال گردنش.مریم را از تکه ی روسری اش.مهری را کاکایش شناخت.محمد حسین دریور را از هیکلش.

‎ما همه را از روی حدس شناختیم.تا صبح جرات نکردم به عمه ام بگویم پسر عمه ام جواد زنده نیست.

‎تا صبح جرات نکردم به پدر و کاکای محمدی بگویم محمدی زنده نیست.

‎دیوانه وار دنبال راهی می گشتم که اشتباه باشد.زنده باشند.شفاخانه به شفاخانه.عکس به عکس.تکه به تکه.همه را گشتیم.با هم گشتیم اما زنده نبودند.مهر کربلای پسر عمه ام راست می گفت.دستمال گردن محمدی راست می گفت.شال آبی مریم راست می گفت!

‎تا صبح پیر شدیم.به خدا پیر شدیم.به شیطان قسم پیر شدیم.

‎یک هفته مکمل پیر شدیم.

‎زخمیان هم خوب نبودند.نازی و فاطمه وضعشان خراب بود و اگر واکنش دفتر سریع نمی بود در همان شفاخانه ی استقلال تمام کرده بودند.

‎حال همه خراب بود.رییس پر ابهتمان پیر شده بود.نیکزاد با عظمت آن شب شانه به شانه مان دوید.یک هفته با ما دوید.موهایمان سفید شد.سفید مثل برف نه! مثل کافور

 

‎آن روز شهرم را نامرد دیدم. دیدم شهر من بود.من یکی دو باری حادثه دیده بودم اما تنها بودم.یک بار میان آتش یک تانگ تیل بودم و تا مرگ چهار قدم فاصله داشتم.یک بار در منزل بالای دفترم گیر کرده بودم و آتش از منزل اول زبانه می کشید.یک بار با راکتی چند متر فاصله داشتم . اما هیچ کدام ترس نداشت.دلخوری نداشت.چون تنها بودم.من وقتی از کابل دل کندم که دوستانم را گرفت.

‎این دلخوری ادامه داشت تا اینکه دهمزنگ رسید. در دهمزنگ در ده متری حادثه بودم و سپس به صورت کامل از کابل بریدم.بریدم از شهری که رویای نوجوانی ام بود.بریدم از شهری که جوانی ام را خرجش می کردم.

‎در دهمزنگ تنم را تکه تکه دیدم.بین خون و باروت و آتش.

‎بین تن تکه تکه ی بچه هایی که هر روز کنارمان بودند.

‎من بعد از دهمزنگ دیگر عاشق کابل نبودم.

‎حالا دیگر رفتن به سینمای پامیر و کوته سنگی برایم جذابیتی نداشت.

‎دیگر نمی خواستم ساعتی از روزم را صرف پیاده روی در کابل کنم.

‎حالا کابل با من غریبه است.هیچ لذتی ندارد.

‎من حالا از این شهر کینه دارم.کینه ی عمیق

‎حالا میگویم کاش زودتر از برادرانم از اینجا می رفتم و فرصت ها را نمی سوزاندم.کاش می رفتم و این شهر را چون عشقی ناتمام در جایی دور فریاد می زدم.

‎چند باری خواستم سفر بروم. می خواستم برای مدت کوتاهی بروم سفر تا شاید بهتر شوم اما به خاطر بیماری پدرم نتوانستم.

‎کابل فردا به ۳۶۵ روز می رسد

‎کابل

‎کابل

‎کابل

 

‎عروس رویای پیرمردان نشسته در چای خانه

‎حالا تو

‎بیوه ای سالخورده ای

‎که از یاد برده ای زیبایی ات را

‎در چین و چروک صورتت

‎کابل

‎انفجارها

‎در گونه ات چال انداخته

‎و در چشمت

‎شیطان زغال می ریزد

‎کابل

‎دریایت پر شده

‎از ماهیان مرده

‎که فرخنده می خورند

‎خیابان هایت

‎خطوط پیراهنت!

‎که دکمه ها

‎یکی یکی

‎منفجر می شوند

‎کابل

‎پیراهنی نمانده از پاره پاره هایت

‎تنت را در حوض آسمان بشوی

‎که خون بریزد از غروبش

‎موهایت را در شب بشور

‎که ستاره ها

‎خاموش کنند نارنجک ها را

‎شنبه ی سیاه

‎یکشنبه ی سیاه

‎سه شنبه ی سیاه

‎چهارشنبه ی سیاه

‎روزها

‎تقویم جوانی موهای توست

‎تو را کدام فصل

‎خالی از شاتوت و انار است

‎ما را

‎چون جوس اناری

‎در خیابان سر می کشی

‎کابل

‎عروس از یاد رفته در آیینه ای شکسته

 

نگارنده: مصطفی هزاره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *