سلام برچی نیوز | کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد
  • انتشار: ۲۸ ثور ۱۳۹۶
  • ساعت: ۹:۰۴ ق.ظ
  • سرویس: توره های فیس بوکی
  • کدخبر: 2785
  • لینک کوتاه: http://www.barchinews.com/?p=2785

کوه به کوه نمی رسد آدم به آدم می رسد

این عکس را می توان یک عکس تاریخی گفت، در این عکس، شهنواز تنی از اعضای ارشد حزب دموکراتیک خلق(شاخه خلق ) در آغوش گلبدین حکمتیار است که پیروانش او را “امیر جهاد” می خوانند.

این عکس را می توان یک عکس تاریخی گفت، در این عکس، شهنواز تنی از اعضای ارشد حزب دموکراتیک خلق(شاخه خلق ) در آغوش گلبدین حکمتیار است که پیروانش او را “امیر جهاد” می خوانند.

هم اغوشی حکمتیار و تنی، در دارالامان اتفاق افتاده است، جایی که فعلا آقای حکمتیار ساکن است و از لحاظ زمانی این هم آغوشی با بازسازی قصر دارالامان همزمان شده است.

قصری که با بمب های شهنواز تنی وزیر دفاع دکتر نجیب الله در یک کودتای نافرجام؛ فروریخت.

شهنواز تنی پس از این کودتای نافرجام مستقیما به پاکستان گریخت و همواره گفته می شد که کودتای تنی در هماهنگی با حکمتیار راه اندازی شده بود.

کودتای تنی شکست خورد، حکومت مبتنی بر ایدئولوژی چپ رادیکال که آقای تنی از عناصر کلیدی آن بود نیز شکست خورد و به تاریخ پیوست.

پایین شدن حکمتیار از کوه و ساکن شدندش در پایتخت، نشان می دهد که حکمتیار نیز از پیروزی اندیشه هایی که ۴۰ سال در ظاهر امر آن را یدک می کشید، نا امید شده است.

آقای حکمتیار چند سال پیش گفته بود اگر در کابل تحت آشغال آمریکایی ها ساکن شد، اسمش را از جمع امت رسول الله خط بزنند(نقل محتوایی ) اما بالاخره در کابلی امد که همه حرکات و سکنات شهروندانش با بالونهای ناتو رصد می شود، هواپیماهای اف ۱۶ آمریکایی تازه به بگرام رسیده اند و قرار است نیروهای بیشتر آمریکایی و بریتانیایی نیز به افغانستان اعزام شوند.

حالا پس می توان به یک آینده صلح آمیز امیدوار بود؟ یعنی می شود گفت که حالا که “رفیق تنی” و “امیر جهاد” و “اشرف غنی تکنوکرات” همدیگر را در آغوش گرفته اند، پس جایی برای مناقشه نمانده است؟

پس می شود گفت، عصر نبرد برای ایدئولوژی ها به پایان رسیده و طیف های مختلف گذشته را بدرود گفته اند؟

متاسفانه نخیر، بغل کشی “رفیق تنی” و “امیر جهاد” نشان می دهد که هم “جهاد” و “هم کمونیسم” هردو نقاب بوده اند. نقاب هایی که حالا افتاده اند یا انداخته شده اند چون دیگر کاربرد ندارند.

کودتای تنی علیه دولت کمونیستی در هماهنگی با حکمتیار، جنگ های داخلی گروه های مجاهدین علیه یک دیگر و پیوستن جنرال های ارتش نجیب به احزاب جهادی که به تبار هرکدام شان نزدیک بود، (البته استثناها را نادیده بگیریم ) نشان می دهد که نبرد افغانستان سالهاست که دیگر نبرد ایدئولوژی های چپ و راست نیست. بلکه نبرد اقوام برسر قدرت است.

مشکل اما این بوده است که سیاستمداران افغانستان که خود به این مساله آگاه اند، اما اعتراف نمی کنند. هرکسی برای قومیت ش می جنگد، اما انرا روپوش، کمونیستی، اسلامی، یا ملی می دهد.

بهم خوردن رفاقت ترکی و طاهر بدخشی، اختلاف دیرینه و جنگهای تمام عیار حکمتیار و مسعود، جدا شدن جنرال دوستم از داکتر نجیب، وزیر معرفی شدن جنرال خداداد از آدرس حزب وحدت، ترکیب جمعیتی احزاب، جنگهای داخلی دهه هفتاد، جدال جاری برسر تذکره الکترونیک، حتی ترکیب جمعیتی ساکنان کابل، همه و همه نشان دهنده این است که عنصر اصلی منازعه در افغانستان قومی است. اما هیچ کسی این واقعیت سرسخت را نمی پذیرد و انکار عنصر اصلی منازعه دلیل اصلی ادامه منازعه و یکی از کورگره های بحران افغانستان است.

مشکل دیگر این است که اگر کسی یا گروهی این مساله را بیان کند، و بگوید بیایید با اعتراف به اصل بحران، برای آن راه حل بسنجیم، آن کس یا گروه، قومگرا معرفی می شود و قومگرایی هم “بد” است.

تنها رهبر سیاسی که به این مساله بار بار و با صراحت اشاره کرد، عبدالعلی مزاری رهبر فقید حزب وحدت بود، اما صدای او در اوج جنگی که طرفهای مختلف و خودش نیز، درگیر ان بود، شنیده نشد.

به نظر من تا زمانی که تمامی سیاسیون افغانستان نقاب از چهره نیاندازند، و به مشکل “قومیت” به عنوان عنصر اصلی منازعه جاری اعتراف نکنند، راه حل ملی و واقع بینانه برای آن یافت نخواهد شد.

قومگرایی یک آفت است، یک بیماری است، اعتراف به این بیماری شجاعت می خواهد که “ما” همه ما از هر قشر و قومی که هستیم، جرآت اعتراف به آن را نداشته ایم. این بیماری و آفت زمانی درمان می شود که اول به وجود چنین آفتی اعتراف شود و آنگاه دارویی مخصوص همین آفت جستجو و تجویز شود.

انکار این بیماری از سوی عده ای از سیاسیون آگاهانه است، چون دوام این منازعه به نفع شان است و رهبری و شوکت و مکنت آنان را ضمانت می کند، اعمال نادرست شان را تبریه می کند و آنها را در برابر عدالت و حتی نقد، بیمه می کند. پس از طالبان و به رغم حمایت بی نظیر بین المللی، دیدیم که نه قانون اساسی مدرن این درد را درمان کرد، نه ائتلاف های مقطعی و تاکتیکی بین الاحزاب و بین الاقوام و نه همگرایی های کمپاینی_ انتخاباتی.

اعتراف به “درد” نقطه آغاز درمان اساسی است.

ملی گرایی، در شعار نتیجه نداد، ایدئولوژی های جذاب که روپوش شده بودند کهنه شدند و افتادند، دموکراسی عقیم ماند، چون هیچکدام این دارو ها، داروی درد اصلی ما نبودند.

داوود ناجی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *