سلام برچی نیوز | «ما کشور خود را، خود می‌سازیم!» شعار دروغینی بیش نیست
  • انتشار: ۱۳ سنبله ۱۳۹۶
  • ساعت: ۱۲:۵۰ ب.ظ
  • سرویس: توره های فیس بوکی
  • کدخبر: 7477
  • لینک کوتاه: http://www.barchinews.com/?p=7477

«ما کشور خود را، خود می‌سازیم!» شعار دروغینی بیش نیست

در دوران اعلی‌حضرت ظاهرشاه، پدر مرحومم امیرمحمد خان خوشی‌وال فرماندهء امنیه ولایت بدخشان بود. مادرم حکایت می‌کرد، هر گاهی که پدرم به کابل می‌آمد فاصله میان فیض‌آباد، تالقان، کندز، پل‌خمری و کابل را با دشواری‌های بی‌شمار سپری می‌کرد.

در دوران اعلی‌حضرت ظاهرشاه، پدر مرحومم امیرمحمد خان خوشی‌وال فرماندهء امنیه ولایت بدخشان بود. مادرم حکایت می‌کرد، هر گاهی که پدرم به کابل می‌آمد فاصله میان فیض‌آباد، تالقان، کندز، پل‌خمری و کابل را با دشواری‌های بی‌شمار سپری می‌کرد.

حتا شب‌هایی را در راه می‌ایستاد تا به کابل برسد. موتر ها باید قامت قوی و ماشین استواری می‌داشتند تا این راه دشوار را گذر می‌کردند. در برخی از جا ها در مسیر راه، اسپ‌ها جای موترها را می‌گرفتند. جنگ‌ها این فرصت را نیز از مردم ربود و جنگنده‌گان تا توانستند بخش‌هایی از این راه پر خم‌ و پیچ را ویران کردند. اما، حالا فاصلهء راه از فیض‌آباد تا تالقان دونیم ساعت را در بر می‌گیرد یعنی ۲۱۰ کیلو متر و اگر یک‌ساعت دیگر ادامه دهید به شهر کندز می‌رسید. اگر امنیت برقرار باشد شما فاصلهء نزدیک به ۷۰۰ کیلومتری فیض‌آباد-کابل را در ده‌ساعت می‌پیمایید. جاده‌ها از میان کوه‌پایه‌ها و صخره‌های عظیم گذشته اند. شاهراه اسفلت‌شده، دل صخره‌های زیبا را پاره کرده است و از کنار رود‌خانهء کوک‌چه که زیبایی بی‌مانندی به آن داده‌است عبور می‌کند. در مسیر راه بالای رود‌خانه کوک‌چه پل‌های مستحکمی اعمار شده‌اند. رانندهء ما به راحتی می‌تواند هشتاد تا صد کیلومتر در ساعت سرعت گیرد. به استثنای پل تشکان که در نزدیکی شهر تالقان قرار دارد و در اثر ریزش باران و جریان آب‌ریزی و سیل صدمه دیده، این شاهراه سالم و امنیت آن تامین است. این جاده به حمایت جامعه بین‌الملل که بانک جهانی آنرا فراهم کرده بود، اعمار شده است. راننده می‌گوید مهندسین خارجی که اکثراَ هندی‌ها و ترک‌ها بودند و از سوی برنامه ساختمانی استخدام شده بودند، ماه‌ها در مسیر راه کار کردند. آن‌ها در میانهء تالقان و فیض‌آباد خانه‌های موقت برپا کرده بودند تا بهتر و مناسب‌تر به کارها برسند. آن‌ها شاهراه را با تمام امکانات بربنیاد معیارهای قبول‌شده تسلیم دولت افغانستان کردند و «رهبران» دولت افغانستان آن‌را با مباهات زیاد «رسماً» افتتاح کردند.

و اما، ما به این شاهراه چه‌گونه برخورد می‌کنیم؟ وقتی به فرهنگ استفاده از این جادهء زیبا نگاه می‌کنم، به شدت غم‌گین می‌شوم. کسی قوانین جاده را رعایت نمی‌کند. سیستم مراقبت پایه‌دار در مسیر راه میسر نیست. حتا پلی را که آب برده، کسی ترمیم نکرده است. مثل این‌که ما برای استفاده کردن و تخریب کردن خلق شده‌ایم و منتظریم تا نهاد دیگری از جامعهء جهانی بیاید و پلی را که سیل برده، برای‌ما ترمیم کند. این در حالی‌است که وزارت‌خانه‌های سکتوریِ توسعه و بازسازی منابع خودرا مصرف نمی‌توانند و وزرای آن‌ها با افتضاح، استیضاح می‌شوند. به‌ یاد سخن‌رانی‌های آتشین برخی از رهبران سیاسی می‌افتم که می‌گویند:«ما افغان‌ها، کشور خود را، خود می‌سازیم. ما حضور خارجی‌ها را نمی‌پذیریم. آن‌ها باید از کشور ما خارج شوند. آن‌ها کشور ما را اشغال کرده‌اند.» آن‌ها با استفاده از واژه‌های غیرت و نوامیس ‌ملی خاک را برچشمان مردمی می‌پاشند که روزانه از فقر هلاک می‌شوند. با خود می‌اندیشم. آیا این شعار به واقعیت زنده‌گی ما هم‌خوانی دارد. این در حالی‌است که همین «رهبران» از پول‌های جامعهء جهانی در افغانستان با میلیونرهای منطقه رقابت می‌کنند. آن‌ها صاحب هوتل‌ها، خانه‌ها و تجارت فعال در کشورهای امارات، ترکیه، پاکستان، ایران و حتا اروپا و امریکا هستند. آن‌ها این همه امتیازات را برای خود و کودکان خود (از برکت جامعهء جهانی) با جان و دل می‌پذیرند. اما برای مردم فقیر «خود ارادیت» و «عدم مداخله» را توصیه می‌کنند. برای سرزمینی که بر بنیاد آمار UNDP بیش‌تر از ۴۵ در صد باشنده‌گان آن در زیر خط فقر زنده‌گی می‌کند، خودارادیت، خیلی مبتذل به‌ نظر می‌رسد. خواستم این دید را با مردم عادی محل مطرح کنم و با احتیاط این پرسش را با رانندهء ما که مرد خوش‌صحبت و با تجربه‌یی است مطرح می‌کنم. می‌گوید:« من به چشمم جنگ‌ها را دراین مناطق دیده‌ام. به‌خدا اگر این‌ها[خارجی‌ها] یک‌هفته نباشند، ما هم‌دیگر خود را می‌خوریم». چنین پاسخی را از وی انتظار نداشتم. اما در گفته‌های وی واقعیت تلخی نهفته است. شعور مردم بالا رفته است. به یاد سخن‌رانی‌های جنگ‌افروزانه‌یی می‌افتم که از شمال و جنوب و از شرق و غرب هم‌دیگر را اخطار می‌دهند. سپس کمی واقعیت‌ها ذهنم را می‌پیچاند. خواب عمیقی افکارم را از این دغدغه‌ها می‌رهاند. راننده می‌گوید رسیدیم. ما پنج صبح از تالقان حرکت کرده بودیم. حالا ساعت هفت‌وسی صبح است. راننده که مرد مهربانی است مرا به شهر فیض‌آباد می‌برد و چای صحرایی که برای فشار بالا و گیاهی که برای دوران خون مفیداست توصیه می‌کند تا بستانم و استفاده کنم. پیش‌نهاد صمیمانه‌اش را می‌پذیرم و صبح زود در کنار رود کوک‌چه هوای بی‌نظیر این شهر بی‌مانند را نفس می‌کشم. راننده مرا به ساختمان قدیمی فرماندهی امنیه می‌برد. جایی‌که پدر مرحومم، چهل و پنج سال پیش شب‌ها و روزهای خوب زنده‌گانی خود را در آن سپری کرده بود. برفراز کوهی که از کنار کوکچه با قامت استواری ایستاده است، نگاه می‌کنم و به زیبایی این شهر خیره می‌شوم. خیابان‌های مرکزی این شهر قیرریزی شده‌اند و فیض‌آبادی که من از زبان پدر شنیده بودم به یک شهر، تبدیل شده است. شهری‌که انسان‌های با فرهنگ، قدامت تاریخی، کوه‌ها و رودخانه‌ء خروشان دارد. شهری‌که شهر نو و شهرکهنه و باستانی دارد. شهر نو بدخشان، شباهت به شهرهای مرزی تاجیکستان دارد. این شهر، شهر شعر و ترانه است. شهری‌که مردمانش رودکی، فردوسی، مولانا، بیدل، سعدی، حافظ و ناصر خسرو را نسبت تمام شهرهای جهان بهتر می‌شناسند و سرودهای این قهرمانانِ زبان فارسی را از بر دارند. شهری‌که موسیقی‌اش، به قول استاد وحید قاسمی عزیز، ناب‌ترین است. شهری‌که با نگاهی بر قله‌های پامیر قامت‌ات را برمی‌افراشد. شهری‌که می‌خواهی در دامان‌اش بخوابی و احساس وابسته‌گی‌ایت را به «میهن» نفس بکشی، نفس بکشی و عمیق نفس بکشی…انسان‌های این شهر، زیبایی ویژه‌یی دارند. ابروان درشت، جلد شفاف و چهرهء سفید‌گونه‌ باشنده‌گان آن از طبیعت گوارای این شهر حکایه می‌کند. اما، بدامنی‌های اخیر در برخی شهرستان‌های بدخشان، سیمای خندان باشنده‌گان این شهر را اندکی به پریشانی واداشته است. ولی، امید بر جبین این شهر گشادگی می‌کند. من خودم را، واقعا خودم را در این شهر یافته‌ام و برگشت برایم دشوار است. اما چاره‌یی نیست. باید برگردم. چنین است رسم مسافرت. هر سفر، روزی به پایان می‌رسد. با خود عهد می‌بندم که این شهر را باخودم ببرم. با خاطره‌هایم و با بقیه روزهای زنده‌گی‌ام. زمانی به فرودگاه فیض‌آباد می‌رسم، راننده با گفتنِ یک جمله، پیامی برایم می‌دهد که تا رسیدن به کابل رویش فکر می‌کنم. او با لهجهء زیبای تالقانی می‌گوید. «همی میدان هوایی فیض‌آبادام که یک دست می‌زدند.» می‌پرسم کی باید دست می‌زد. می‌گوید «همینا دیگه، خی کی؟ به خیالت که دولت جورش می‌کنه!» آن‌گاه حقیقت دیگری ذهنم را درگیر می‌سازد. مردم چه‌قدر به این دولت بی‌باور شده‌اند. شاید حق دارند. پس از لحظه‌یی هواپیمای کوچک سازمان ملل بر فراز این شهر زیبا به پرواز می‌آید و من آخرین نگاره‌های کوک‌چه و پامیر را می‌دزدم…

ملک ستیز

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *