سلام برچی نیوز | عبور از “خاورمیانه جدید”
  • انتشار: ۵ اسد ۱۳۹۶
  • ساعت: ۱۱:۳۶ ب.ظ
  • سرویس: بین الملل
  • کدخبر: 6202
  • لینک کوتاه: http://www.barchinews.com/?p=6202

عبور از “خاورمیانه جدید”

ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود، حمله به عراق و سرنگونی دولت صدام را خطایی دانست، که موجب پیدایش گروه‌های افراطی از جمله داعش شده است. او همچنین باراک اوباما و هیلاری کلینتون را بنیانگذاران داعش خوانده بود.

در ماه مه سال ۱۹۱۶ در حالی که هنوز جنگ جهانی اول پایان نیافته بود، انگلیس و فرانسه بر اساس پیش‌ بینی سقوط امپراطوری عثمانی، بطورمحرمانه و با موافقت روسیه تزاری، بر سر تقسیم قلمرو امپراتوری عثمانی به کشورهای تحت نفوذ خود به توافق رسیده و طی موافقتنامه «سایکس- پیکو» نقشه سیاسی منطقه غرب آسیا را بر اساس تقسیم کشورهای اسلامی منطقه بین فاتحین جنگ ترسیم نمودند. این موافقتنامه، سوریه و لبنان را تحت قیمومیت فرانسه قرار داد و عراق، اردن شرقی و فلسطین را حوزه نفوذ بریتانیا تعریف کرد. پس از شکست تزارها در روسیه، لنین و تروتسکی از این سازش پنهانی پرده برداشتند و متن کامل سایکس- پیکو در ۲۳ نوامبر ۱۹۱۷ منتشر گردید.

پس از آن، صدوراعلامیه بالفور در دوم نوامبر ۱۹۱۷ توسط انگلستان سرمنشأ رسمیت دادن به اشغال سرزمینهای فلسطین و پیدایش رژیم صهیونیستی واقع شد.

از سوی دیگر، انگلیسی‌ها که در دسامبر ۱۹۱۵ طی «عهد نامه دارین» عبدالعزیز بن سعود را تحت‌الحمایه خود قرار داده بودند، با وجود اینکه به شریف حسین، امیر مکه، وعده دادند که درصورت راه ‌اندازی شورش قبایل عربی علیه امپراطوری عثمانی، از استقلال آنها پس از سقوط عثمانی حمایت نمایند، به وعده خود عمل نکردند. دولت انگلیس اگرچه پس از شکست عثمانی، فرزندان شریف حسین یعنی فیصل را به حکومت عراق و عبدالله را به حکومت ماوراء اردن منصوب کرد، اما به شریف حسین پشت کرد و زمینه شکل ‌گیری دوره سوم حکومت سعودی را فراهم نمود.

همچنین مغرب عربی متشکل از تونس، الجزایر و مراکش طی توافقاتی مثل معاهده باردو، کنفرانس الجزیراس، بحران اقادیر، معاهده فاس، تحت نفوذ و سلطه فرانسه قرار گرفتند و مصر در سال ۲۰۱۴ تحت الحمایه بریتانیا شد.

بدین سان در یک دوره چند ساله، سرنوشت جغرافیای سیاسی جدید منطقه از حجاز تا مغرب با کارگردانی دولت انگلستان رقم خورد که مسیر تحولات این منطقه را حداقل تا یک قرن تحت تأثیر قرار داد.

طرح خاورمیانه جدید

با نزدیک شدن به صد سالگی سایکس- پیکو، بحث انقضای دوره تقسیمات سابق و لزوم بازترسیم مرزهای این منطقه بر اساس مقتضیات جدید ژئوپلتیک و در واقع بر اساس معادلات نوین قدرت و منافع جدید دولتهای سطله ‏‌گر مطرح گردید. تحولاتی که عمدتاً در دوره جورج دبلیو بوش کلید خورد، درجهت هموارسازی روند تکاملی نقشه جدیدی بود که دربرگیرنده تغییر مرزهای جغرافیایی و هویتی، تغییر معادلات سیاسی قدرت به نفع آمریکا، تضمین سیطره بر مهمترین منابع فسیلی جهان، تأمین نیازهای جدید هویتی برای رژیم صهیونیستی، تضعیف قدرت ژئوپلتیک بازیگران منطقه‌ ای از دو طریق درگیر ساختن منابع مالی، نظامی و انسانی آنها و تبدیل آنها به واحدهای سیاسی کوچکتر، ضعیف ‌تر و بی‌ ثبات باشد.

در حالیکه بعد از واقعه یازده سپتامبر، منطقه غرب آسیا به بهانه «جنگ علیه تروریسم» وارد مرحله تازه ‌ای از جنگها و منازعات منطقه ‏‌ای شد، «ابتکار صلح عربی» مبنی بر شناسایی اسرائیل و عادی سازی روابط و صلح فراگیر با آن دربرابر بازگشت به مرزهای ۱۹۶۷ و تأسیس کشور فلسطینی به پایتختی قدس، ازسوی عبدالله ولیعهد وقت سعودی در اجلاس سال ۲۰۰۲ سران عرب مطرح گردید. این طرح، تلاشی بود برای فیصله دادن به مسئله فلسطین ازطریق رسمیت بخشیدن به حاکمیت و هویت سیاسی اسرائیل که مهمترین مسئله در ترسیمات جدید ژئوپلیتک غرب آسیا محسوب می ‏شد.

در شرایط توجه روزافزون قدرتهای جهانی به اهمیت راهبردی و تعیین کننده دو عنصر «آب» و «نفت» در معادلات هزاره سوم، در آستانه حمله نظامی آمریکا به عراق، «ابتکار مشارکت خاورمیانه» و سپس «ابتکار خاورمیانه بزرگ‏ تر» به عنوان بخشی از استراتژی امنیت ملی آمریکا برای توسعه و ارتقاء دمکراسی در منطقه تنظیم شد. این طرح رسماً در دسامبر ۲۰۰۲ توسط کالین پاول، وزیرخارجه‌ وقت آمریکا در بنیاد هریتیج، سپس توسط دیک چنی، معاون بوش در مجمع جهانی اقتصاد در داووس و نهایتاً توسط خود جورج بوش در جریان نشست سران ۸ کشور صنعتی دنیا مطرح گردید.

از طرح تا عمل

واقعه ۱۱ سپتامبر و حمله آمریکا به افغانستان در سال ۲۰۰۱، بی ‌شک نقطه عطفی در تغییرات ژئوپلتیک منطقه و پیش زمینه اعمال سیاستها و ترسیمات نظام نوین سلطه به شمار می‌ رود. اما بطور مشخص‌ تر، حمله آمریکا به عراق در بهار ۲۰۰۳ به گفته یوشکا فیشر که در آن زمان وزیر خارجه و معاون صدر اعظم آلمان بوده، نقش یک پل راهبردی و نظامی بین خاورمیانه قدیم و جدید را ایفا می‌کرد. پول ولفوویتز، معاون وقت وزارت دفاع آمریکا و یکی از معماران حمله آمریکا به عراق، معتقد بود کشور عراق می‌ تواند اولین دموکراسی عربی در جهان باشد و قادر خواهد بود بر دو کشور سوریه و ایران و همچنین سایر کشورهای جهان عرب سایه بیفکند. به عبارت دیگر، آمریکایی ‌ها عراق را ضربه آغازین دومینوی تغییرات در منطقه محسوب می ‌کردند.

ترور رفیق حریری در سال ۲۰۰۵ نیز سکانس مهمی از این سناریو به شمار می‌ رفت. نشانه رفتن انگشت اتهام این حادثه مرموز بسوی سوریه و حزب‌ الله لبنان، دو هدف راهبردی را دنبال می ‌کرد که عبارت بودند از: ۱- خروج نیروهای سوریه از لبنان؛ ۲- فعال کردن اهرم سیاسی برای خاتمه دادن به حیات حزب الله در لبنان. اگرچه هدف اول با قطعنامه ۱۵۵۹ و ۱۷۰۱ شورای امنیت سازمان ملل محقق شد، اما هدف دوم حتی با همراه ساختن اهرم نظامی یعنی جنگ ۳۳ روزه، و فشارهای سنگین دادگاه ویژه بین ‌المللی لبنان که ماهیت سیاسی و یکسویه آن علیه حزب ‌الله بر همگان آشکار بود، نیز نتوانست موفقیتی کسب کند.

«رالف پیترز» سرهنگ بازنشسته آکادمی ملی جنگ آمریکا در مقاله‏ ای تحت عنوان «مرزهای خونین» که در ژوئن ۲۰۰۶ در مجله نیروهای مسلح این کشور منتشر شد، نقشه جدیدی از مرزها در غرب آسیا را با عنوان «خاورمیانه جدید» ارائه کرد و تغییرات سخت در این منطقه را «دردهای ضروری» مردم برای رسیدن به صلح و آرامش برشمرد.

این عبارت، زمانی بجای «خاورمیانه بزرگ» بر سر زبانها افتاد که «کاندولیزا رایس» وزیرخارجه وقت آمریکا در روز ۲۱ ژوئیه در تل‏آویو، حمله رژیم صهیونیستی به لبنان (جنگ ۳۳ روزه) را «درد زایمان تولد خاورمیانه جدید» توصیف کرد و افزود: “ما هر کاری می‏ کنیم، باید مطمئن باشیم که فشاری به سمت یک خاورمیانه جدید باشد؛ نه بازگشت به خاورمیانه قدیم”.

این اعلام، از دید صاحب نظران، تأییدی بود بر اجرای یک نقشه راه نظامی برای آنچه که از نظر آمریکا، انگیس و اسرائیل یک «هرج و مرج سازنده» تلقی می‏شد. در واقع در طرح «خاورمیانه جدید»، کشورهای عربی و اسلامی، واحد های سیاسی کوچک و ضعیفی در نظر گرفته می ‌شوند، که فاصله زیادی تا تثبیت هویت سیاسی خود و رسیدن به مرتبه قابل قبولی از یک دولت، ملت خواهند داشت و این امر، نا برابری قابل توجهی در معادلات قدرت و امنیت منطقه‏ ای به نفع رژیم صهیونیستی ایجاد خواهد کرد.

از همین رو همزمان با تکمیل شدن روند خروج نیروهای آمریکایی ازعراق، منطقه غرب آسیا به سمت جنگ مذهبی با هویت اسلامی سوق داده شد و در سال ۲۰۱۱ دومینوی سقوط دولتهای عربی منطقه و آنچه به نام بهارعربی معروف شد اتفاق افتاد؛ ولی عملاً بجای محقق شدن آرزوهای ملتهای منطقه، به شعله ‌ور شدن بحران‏های خونین در لیبی، سوریه، عراق و یمن و مشکلات گوناگون سیاسی در سودان، مصر، بحرین و غیره انجامید.

ازسوی دیگر علنی شدن برنامه پادشاه سعودی برای سرمایه ‏‌گذاری گسترده در توسعه صحرای سیناء، از طرح تبادل اراضی و انتقال جمعیت فلسطینیان به شمال سینا بمنظور شکل دهی دوفاکتو موجودیت جدید فلسطینی پرده برداشت. «محمود دیاب»، سردبیر سایت «شباب النیل»، در این باره اظهار داشت: عربستان می‌خواهد دولتی فلسطینی در محدوده‌ ای به وسعت ۷۲۰ کیلومتر مربع در صحرای سینا [از محدوده مرز نوار غزه تا شهر العریش] شکل گیرد؛ و در مقابل ۷۲۰ کیلومتر (یا کمتر) از صحرای النقب که تحت اشغال اسرائیل است به مصر واگذار گردد.

از منظر اقتصادی نیز برخی تحلیلگران، انگیزه طراحان خاورمیانه جدید را مرتبط با تمرکز منابع نفت و گاز و منابع معدنی در غرب آسیا می ‌دانند؛ چرا که می‌دانستند روند رو به افزایش مصرف جهانی انرژی به موازات روند توسعه قدرتهای آسیایی، فشار زیادی برای اکتشاف و استخراج هرچه بیشتر منابع جدید انرژی وارد خواهد کرد و لذا تسلط بر این منابع از طریق کوچک‌ سازی و کاهش قدرت کشورهای صاحب این منابع، ضامن قدرت، امنیت و منافع سیاسی، اقتصادی نظام سلطه می ‏‌باشد.

به نوشته رابرت اف کندی، پروژه احداث خط لوله ۱۵۰۰ کیلومتری قطر- ترکیه که در سایه تحریمهای نفتی علیه ایران، امکان صدور گاز قطر (از حوزه مشترک گازی با ایران یعنی پارس جنوبی) به بازارهای انرژی اروپا را از مسیر عربستان، اردن، سوریه و ترکیه فراهم می‌ نمود، بخاطر اینکه از یکسو به هم‌ پیمانان سنّی آمریکا در منطقه (عربستان و قطر) قدرت تسلط بر این بازار را می‌ بخشید، و ازسوی دیگر دسترسی مستقیم اروپا به انرژی بجای مسیر پرهزینه دریایی را ایجاد می ‌کرد، مورد حمایت آمریکا نیز بود، اما بشار اسد در سال ۲۰۰۹ اعلام کرد که بخاطرمنافع روسیه، تفاهم نامه مجوز ایجاد این خط لوله از طریق سوریه را امضاء نمی‌ کند؛ و پس از مدتی از «خط لوله اسلامی» که از ایران به سوریه و لبنان می ‌رسید و مورد تأیید روسیه بود حمایت کرد. وی همین امر را زمینه تصمیم آمریکا برای برکناری اسد تحلیل کرده است.

جنگ سوریه و پیدایش داعش

در صحنه سیاسی، طراحان خاورمیانه جدید، پس از نا امیدی از شکستن حلقه ‌های زنجیره مقاومت در لبنان (جنگ ۳۳ روزه) و غزه (جنگ ۲۲ روزه) و غیرعملی یافتن موضوع حمله به ایران، پروژه نابودی حلقه میانی و مهم این زنجیره یعنی سوریه تحت رهبری بشار اسد را کلید زدند.

سند افشاء شده آژانس امنیت دفاعی آمریکا (FDI) در سال ۲۰۱۲ بر حمایت آمریکا از تشکیل یک «قلمرو سلفی» در مرز عراق و سوریه دلالت داشت. همچنین در ایمیل‌ های افشاء شده از هیلاری کلینتون، وزیر خارجه وقت آمریکا، علاوه بر افشاء اطلاع آمریکایی‌ها از تأمین مالی داعش توسط هم‌ پیمانان سعودی و قطری‌ شان، به صراحت آمده که وی در سال ۲۰۰۱ یعنی ده سال قبل از جرقه زدن بحران در سوریه نوشته بود: “بهترین راه برای کمک به اسرائیل در مقابله با توانمندی رو به رشد هسته ‌ای ایران، کمک به مردم سوریه برای سرنگونی رژیم بشار اسد است”.

«میشل ریمبو» دیپلمات ارشد فرانسوی در کتاب خود با نام «توفان در خاورمیانه بزرگ» که اوایل ۲۰۱۵ منتشر شد، تشریح کرد که چگونه با کمک » برنامه دموکراسی برای سوریه» که از حمایت‌ های مالی غیرمستقیم سازمان سیا برخوردار بود، برای ایجاد بحران در سوریه برنامه‏ریزی شد.

با ایفای نقش سرویسهای اطلاعاتی ترکیه، قطر و عربستان در دامن زدن به این بحران، گروه داعش (دولت اسلامی عراق و شام) و سپس جبهه النصره شکل گرفت، که به موازات هم به جنگ مسلحانه علیه نظام بشار اسد پرداختند. گروه تروریستی «احرار الشام» نیز در سال ۲۰۱۱ توسط عربستان تأسیس شد، که ائتلاف آن با چند گروه مسلح دیگر تحت تعلیمات مذهبی «عبدالله المحیسنی» شیخ وهابی سعودی، به تشکیل «جیش الفتح» انجامید. همچنین گروه تروریستی «لواء الاسلام» به سرکردگی «زَهران علّوش» با حمایت مستقیم مالی و نظامی عربستان سعودی تأسیس شد که بعداً به «جیش الاسلام» تبدیل گردید. در ژوئیه ۲۰۱۳ توسط نیروهای القاعده به زندان ‌های ابوغریب و تاجی حمله شد، که در نتیجه آن، حدود ششصد نفر از جنگاوران قدیمی و کارآزموده القاعده از زندان گریخته و همه آن‌ ها به مسلحین سوریه پیوستند.

در خلال بحران نیز هرگاه ارتش سوریه به پیشرفت مهمی در میدان جنگ دست پیدا می ‌کند، ائتلاف آمریکایی به نفع تروریستها وارد عمل می ‌شد. از مهمترین و آشکارترین این موارد، علاوه بر ارسال مکرر محموله‌ های تدارکاتی ازطریق پرتاب هوایی که ادعا شد اشتباه بوده است، می‌ توان به بمباران دیرالزور در سپتامبر ۲۰۱۶ اشاره کرد، که منجر به کشته شدن بیش از یکصد نیروی ارتش سوریه شد و برای داعش امکان تصرف مجدد برخی نقاط استراتژیک اطراف فرودگاه را فراهم کرد. همچنین حمله موشکی به فرودگاه الشعیرات سوریه درآوریل ۲۰۱۷ که تلاشی برای جبران شکست‌ های سیاسی و بازگرداندن معادلات به نفع اجرای طراحی ژئوپلتیک نوین غرب آسیا بود.

مؤسسه گلوبال ریسِرچ کانادا کتابی را با عنوان «جنگ کثیف علیه سوریه» به قلم پروفسور تیم اندرسون، استاد دانشگاه سیدنی، منتشر کرده است. در این کتاب با اشاره به اینکه قدرت ‌های بزرگ از طریق این جنگ و با پنهان کردن دست‌ های خود در پشت سر گروه‌هایی افراطی، بدنبال تغییر رژیم در سوریه هستند، آورده است: “شکست جنگ کثیف علیه سوریه و موفقیت مقاومت سوریه، به معنی آغازی بر پایان «خاورمیانه جدید» واشنگتن خواهد بود”.

طرح تجزیه سوریه و عراق

اولین بار«جو بایدن» معاون وقت کمیته سیاست خارجی سنای آمریکا در اول می ۲۰۰۶ طی یادداشتی در نیویورک‌ تایمز، طرح تقسیم عراق به سه منطقه خود مختار کرد، شیعه و سنّی را بر اساس مدل طرح صلح دیتون در بوسنی که مبتنی بر تقسیمات نژادی- مذهبی بود، به منظور بازگشت نیروهای آمریکایی در عین حفاظت از منافع امنیتی آمریکا در عراق پیشنهاد داد.

در مراحلی از بحران در سوریه، سناریوی ایجاد منطقه حائل بمنظور مقدمه ‌ای برای تجزیه سوریه و سرنگونی بشار اسد در پیش گرفته شد؛ اما آنچنان که مورد تصور طراحان آن بود، پیش نرفت. البته موضوع ماهیت و روند پیدایش و پیشرفت بحران سوریه، مبحثی مفصل و دارای ابعاد مختلف است که پرداختن به آن در اینجا می‌ تواند موضوع اصلی این نوشته را تحت الشعاع قرار دهد.

با گذشت دو سال از آغاز بحران سوریه، با محرز شدن ناکامی پروژه سرنگونی بشار اسد، که طراحان آن تصور می ‌کردند طی چند ماه به انجام برسد، تام فلچر سفیر انگلیس در لبنان با اعتراف به اینکه فروپاشی نظام سوریه دیگر امکان پذیر نیست و از روی میز برداشته شده است، بار دیگر تصریح کرد: “تحولات منطقه نشان می‏ دهد موافقتنامه سایکس- پیکو ابدی نیست و یک سایکس- پیکوی جدید در چشم انداز منطقه نمایان شده و تحولات مربوط به بهارعربی، چیزی جز آغاز نقشه جدید ژئوپلتیک منطقه نمی‌باشد”.

در حالی که بحران سوریه منجر به آوارگی بیش از دوازده میلیون سوری شده و یک سوم این تعداد به خارج از کشور (ترکیه، لبنان، اردن و اروپا) گریخته ‌اند، مقامات آمریکایی تصریح می‌ کنند که بعید است این کشور دوباره بتواند رنگ اتحاد به خود بگیرد و تجزیه آن احتمال بیشتری دارد.

رابین رایت، نویسنده مشهور آمریکایی مقیم واشنگتن و صاحب تألیفات متعدد درباره اسلام، غرب آسیا و ایران، در سپتامبر ۲۰۱۳ طی مقاله ‏‌ای در نیویورک تایمز طرح تقسیم پنج کشور لیبی، سوریه، عراق، عربستان و یمن به ۱۴ کشور کوچکتر را مطرح ساخت. بر اساس این طرح، سوریه و عراق مجموعاً به پنج قسمت شامل سنّی‏ ستان، شیعه‏ ستان، کردستان، علوی‏ ستان و دروزستان تقسیم گردیده، عربستان شمالی، جنوبی، شرقی، غربی و وهابی ‏ستان، از تقسیم عربستان سعودی حاصل شده و یمن و لیبی هرکدام به دو بخش تقسیم می‏شوند.

جان بولتون در نوامبر ۲۰۱۵ طی یادداشتی در نیویورک تایمز با اشاره به شکل ‏گیری داعش در چیدمان دوره پس از امپراطوری عثمانی و ظهور یک کردستان دارای استقلال دوفاکتو، با اعتراف به اینکه شکست داعش به معنی بازیابی قدرت بشار اسد در سوریه و طرفداران ایران در عراق است، طرح درازمدت ایجاد یک دولت جدید مستقل سنّی در شمال شرقی سوریه و غرب عراق از طریق قدرت بخشیدن به برخی رهبران سنّی از جمله مقامات سابق دولت و حزب بعث عراق را به عنوان جایگزینی برای داعش در منطقه پیشنهاد داد. مشابه این اظهارات پس از آن توسط افراد دیگری همچون مایکل هیدن، رئیس سابق سازمان سیا، نیز بیان گردید.

مؤسسه تحقیقاتی «رَند» که بنیاد تحقیقاتی نیروهای مسلح آمریکا شمرده می ‌شود، در دسامبر ۲۰۱۵ با انتشار «طرح صلحی برای سوریه»، پیشنهاد برپایی یک نظام سیاسی غیرمتمرکز در سوریه و تقسیم آن به چهار منطقه اداری را داد. بموجب این طرح، غرب کشور از حومه جنوبی دمشق تا مناطق مرزی با ترکیه در سمت مدیترانه تحت حاکمیت نظام حاکم فعلی (علوی) خواهد بود؛ منطقه نا پیوسته شمالی شامل قامشلی، حسکه و مناطق واقع در شمال شرق حلب به اضافه مناطق گوشه شمال غربی سوریه قلمرو کردی به شمار خواهد رفت؛ منطقه داریا در جنوب غرب و ادلب و اطراف آن در شمال غرب در اختیار معارضه (سنی) قرار خواهد گرفت و باقیمانده کشور شامل دیرالزور، رقه، پالمیرا، دره رود فرات، بخش اعظم نوار مرزی با عراق و بقیه مناطقی که عمدتاً خالی از سکنه هستند همچنان تحت اداره داعش باقی خواهد ماند و البته ائتلاف ضد داعش سعی خواهد کرد، تا مناطق تحت سیطره داعش را به مرور از دست آنان درآورد؛ دو شهر حلب و حماه نیز بین نظام و معارضه تقسیم خواهد شد و دالانی برای ارتباط بین حمص و حلب، به نظام واگذار خواهد شد.

طراحان این نقشه، جیمز رابین (سفیر آمریکا در اتحادیه اروپا در دوره بوش پدر و مسئول مذاکرات بُن برای افغانستان)، فیلیپ گوردون (از دیپلماتهای ارشد آمریکا و دستیار سابق اوباما)، و جفری مارتینی (متخصص مسائل جهان عرب و پروژه‌های مربوط به توسعه دمکراسی در مصر و دیگر کشورهای عربی) هستند. به خوبی پیداست که این طرح، نه تنها هیچ مشکلی را از سوریه حل نمی‏ کند، بلکه تنها دستاوردش کمک به اجرای طرح خاورمیانه جدید از طریق تقسیم سوریه همراه با ابقاء عوامل بحران‏‌ زا و بی‏ ثبات کننده برای آن، مضاف بر ایجاد فاصله جغرافیایی بین باقیمانده تضعیف شده سوریه و سرزمینهای اشغالی فلسطین از یکسو و قطع مسیرارتباطی بین عراق، سوریه و لبنان ازسوی دیگر خواهد بود. این در حالی است که اروپا فاقد طرح جایگزین مستقلی برای غرب آسیا به نظر می ‌رسد.

همزمان با این طرح، دیوید ایگناشس، ستون نویس معروف روزنامه واشنگتن پست که مرتبط با آژانس امنیت ملی آمریکا است، طی مقاله ‌ای ضمن اشاره به آموزش هزاران نیرو از قبایل سنّی در پایگاههای هوایی استان الانبار توسط مربیان آمریکایی و بودجه ۵۰۰ میلیون دلاری کنگره برای آموزش نیروهای سنّی در سوریه، همچنان نیاز عملی راهبرد اوباما برای برخورد با داعش را اهتمام به ایجاد یک «نیروی زمینی سنّی» در عراق و سوریه و در نهایت ایجاد یک «سنّی ‌ستان» برشمرد.

لایحه دفاعی سال ۲۰۱۶ کنگره آمریکا، به وزارت دفاع آمریکا اجازه ‌داد، تا کمک‌های خود برای مبارزه با داعش را به جای دولت مرکزی عراق، مستقیماً به نیروهای پیشمرگه کرد و قبایل سنّی ارائه کند. در پی سفر «اشتون کارتر» وزیر دفاع وقت آمریکا به عراق در ۱۲ ژوئیه ۲۰۱۶، تفاهمنامه امنیتی بین آمریکا و کردستان عراق به امضاء رسید که بموجب آن آمریکا ضمن برپایی ۵ پایگاه نظامی در مناطق مختلف کردستان عراق، مسئولیت آموزش، تجهیز و تأمین حقوق ماهیانه نیروهای پیشمرگه و همچنین نظارت مستقیم بر نحوه‌ تقسیم سلاح‌ های ارسالی این کشور به‌ اقلیم کردستان را برعهده گرفت. متعاقب آن وزارت دفاع عراق با انتشار بیانیه ‌ای اعلام کرد، که آمریکا ۴۱۵ میلیون دلار به اقلیم کردستان جهت پرداخت حقوق نیروهای پیشمرگه کمک کرده است.

مخالفت‌ های دائمی آمریکا با ورود حشد الشعبی به عملیاتهای ارتش عراق علیه داعش؛ و همچنین اظهارات دیوید پترائوس فرمانده سابق نیروهای مرکزی آمریکا مبنی بر اینکه نیروهای مردمی عراق پس از مرحله عبور از داعش، خطرناک‌ تر از داعش هستند؛ نیز در همین راستا قابل ارزیابی بود.

«کاترین اشتون» مسئول سابق سیاست خارجی اتحادیه اروپا در نشست شورای امور نظامی آمریکا اعلام کرد که رئیس جمهور آمریکا آماده است مسئله تجزیه عراق را بپذیرد و اگر دولت عراق، اقدامات مورد نظر آمریکا ازجمله اعطای پایگاه‏های نظامی به آمریکا را انجام ندهد، واشنگتن از نیروهای محلی حمایت خواهد کرد؛ و این به منزله پایان دادن به عراق یکپارچه خواهد بود.

این در شرایطی بود که ارتش سوریه مرکب از طوایف مختلف به ویژه اهل سنت به همراه نیروهای مردمی و مقاومت، با ایستادگی و موفقیت در صحنه میدانی مبارزه با داعش، النصره و دیگر گروههای تروریستی، مانع تحقق برنامه سرنگونی نظام و تجزیه سوریه شده بودند.

لذا قابل درک است، که اعلام حمایت تاکتیکی کشورهایی مثل آمریکا و فرانسه از یکپارچگی عراق نیز می‌تواند بخاطر نگرانی فعلی از درگیر بودن اقلیم کردستان با بحران‌های عمیق سیاسی و اقتصادی داخلی و همچنین واکنش ‌های کشورهای ذینفع یعنی ایران، ترکیه، عراق و سوریه؛ و به عبارتی چیدن میوه‌ای نارس باشد.

حلب و موصل

همانطور که ذکر شد، شهر حلب به عنوان یکی از مناطق کلیدی مورد توجه در «طرح صلحی برای سوریه» مؤسسه تحقیقاتی نیروهای مسلح آمریکا دیده می ‌شد. در صحنه نبردهای جاری در سوریه نیز در اختیار داشتن حلب از سوی گروههای مسلح ضمن اینکه مانعی برای دسترسی نیروهای حامی نظام به بخشهایی از شمال و شمال غرب سوریه ازجمله مناطق شیعه‌ نشین و علوی‌ نشین می ‌شد، همچنین تهدیدی برای استان‌ های لاذقیه و طرطوس به شمار می‌ رفت، که می‌توانست خارج شدن یا محدود شدن دسترسی نظام به سواحل مدیترانه را نیز در پی داشته باشد.

اما از آن مهم‌ تر، برنامه ‌ای بود، که برای استفاده از حلب بمنظور تکرار الگوی بنغازی- طرابلس در ایجاد منطقه حائل مطرح بود. پس از پیدایش بحران در سوریه و موفقیت ترکیه در ایجاد ستاد فرماندهی مشترک بین گروههایی از معارضین مسلح سوری و تصرف ادلب و حلب توسط آنها، ترکیه و عربستان این برنامه را با حمایت آمریکا، قطر، اردن و برخی دیگرهم ‌پیمانانشان با هدف تشکیل دولتی انتقالی در شمال سوریه و مقدمه‌ ای برای تجزیه این کشور و سرنگونی بشار اسد طراحی کردند. از همین رو، آزادی حلب یکی از مهمترین دستاوردهای نظام سوریه در طول ۵ سال جنگ با نیروهای مسلح مورد حمایت‌ های خارجی محسوب می‌ گردد.

اما در عراق به عنوان یکی دیگر از محورهای اساسی تغییرات به سمت خاورمیانه جدید، شهر موصل از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. موصل از سالهای دور مورد توجه گروهی از اندیشمندان سلفی مثل رشید رضا به عنوان سرزمین موعود برای تشکیل خلافت اسلامی بوده است. اما در صحنه میدانی، این شهر اولاً حلقه ارتباطی بین نیروهای داعش در سوریه و عراق محسوب می ‌گردد؛ ثانیاً محل تلاقی قلمرو نیروهای عراقی، کردی و داعش است؛ و ثالثاً نمادی برای ارزیابی نحوه تعامل و همکاری‌ نظامی میان کردها و ارتش عراق و حتی نیروهای خارجی حاضر در این میدان تلقی می‌ گردد. از همین روی، آزاد سازی موصل، نقش تعیین کننده ‌ای هم در آینده عراق و هم در سرنوشت داعش داشته و گره کوری بر روند تجزیه عراق ایجاد کرده است.

آینده پیش رو

ترامپ در مبارزات انتخاباتی خود، حمله به عراق و سرنگونی دولت صدام را خطایی دانست، که موجب پیدایش گروه‌های افراطی از جمله داعش شده است. او همچنین باراک اوباما و هیلاری کلینتون را بنیانگذاران داعش خوانده بود. اما خود ترامپ و استراتژیست‌ های دولت او مجدداً امید به یک پیمان نظامی عربی با همراهی آمریکا و اسرائیل تحت عنوان “ناتوی عربی” بستند و این معماری بدون پایه را در نشست عربی ریاض نیز به نمایش گذاشتند. اما اگر نوزاد «خاورمیانه جدید» مرده به دنیا آمد، طرح «ناتوی عربی» اساساً عقیم است.

آمریکایی ‌ها باوجود آزمودن مکرر راههای نظامی و امنیتی، همچنان با دامن زدن به بستر اختلافات منطقه ‌ای و ایجاد ائتلاف‌ها و هم‌ پیمانی ‌های بی ‌ریشه، در صدد تکرار آزموده‌ها به امید راه ‌یابی به ساختار مورد نظر جدید در ژئوپلتیک غرب آسیا هستند.

در حالی که همچنان اروپا فاقد رویکرد مستقلی برای غرب آسیا به نظر می‌ رسد، و نشانه ‌ای از منتفی شدن طرح خاورمیانه جدید آمریکا حتی در دوره ترامپ دیده نمی ‌شود، اما به تدریج واقعیتها خود را بر توهّمات و آرزوهای غیرعملی در صحنه سیاسی تحمیل می ‌کنند. همزمان با پایان عمر سیاسی و نظامی داعش در سوریه و عراق، شاهد اعلام کنار گذاردن سیاست سرنگونی بشار اسد ازسوی آمریکا، روند بازگشایی سفارتهای خارجی در دمشق و نزدیک شدن به درجه‌ ای از تفاهم عملی برای حل سیاسی بحران سوریه و مقابله جدی‌ تر با پدیده تروریسم هستیم.

همانگونه که محمد جواد ظریف وزیر امور خارجه کشورمان در کنفرانس امنیتی مونیخ متذکر شد، عبور از این مرحله نیازمند یک «گذار شناختی متناسب با واقعیت‌ های جهانی» است. آنچه قدرت‌ های برتر جهانی بویژه آمریکایی ‌ها باید درک کنند، اینست که دوران «سایکس-پیکو»های قدیم و جدید و ترسیم آمرانه مرزها گذشته است. و آنچه نیازمند درک ازسوی بازیگران منطقه ‌ای همچون عربستان و قطر می ‌باشد، این حقیقت است که دوران تجربه برون سپاری راه‌ حل‌ ها به بازیگرانی که خود طراحان اختلاف و تجزیه و بحران در منطقه ما هستند، سپری شده است. راه‌ حل‌ ها را باید در داخل منطقه و در اصلاح رفتارها و از مسیر دستیابی به تفاهم و همکاری جمعی جستجو کرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *